زندگی


و پیامش پاکی است...
زندگی دشت وسیعی است که عشق سالهاست در آن سایه نرم شقایق ها را می شمرد...
کاش می شد زندگی كرد...!

من خوشحالم
از بهترین تکرارها
تکرار با تو بودنها
تکرار تو را داشتنها
خوشحال از حرفهایت
از نگرانیهایت برای من
از زیبا دوست داشتن هایت
از به فردا اندیشیدن هایت
از دلواپسی هایت
میدانی؟
شبها روزها ساعتها دقیقه ها ثانیه ها
لحظه هاست که به تو فکر می کنم
فکر می کنم که چگونه بهترین لحظه ها را برای هم ایجاد کنیم
چگونه همدیگر را برای هم حفظ کنیم
بهترینها را برای تو به ارمغان اورم چگونه
چگونه تو را خوشحال کنم
چگونه برای تو بهترین باشم و برای من بهترین بمانی
عزیزم مهربانم
با تو هستم که بدون من لحظه ی دوام نداری
با تو که مرا ستون خود قرار داده ای
با تو که مرا فقط و فقط برای خودت می خواهی
با تو که می گویی برای من باش برای من بمان
با تو که می گویی بدون من لحظه ای ارام و قرار نداری
با تو هستم جان من قلب من زیبای من
با تو که می گویی اگر نباشم نیستی و اگر باشم در اوجی
گوش کن خوب گوش کن
بی تو نمی مانم
تقدیم به تمام زندگیم به اولین و اخرین عشقم به کسی که یادش در قلب من جاودانه خواهد بود![]()








اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران
بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم
اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک
نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم![]()

شريك عشق تو شدن
يعني همنفس شعر و ترانه شدن
يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن
شريك عشق تو شدن
يعني عاشقي به سان يك مجنون
يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن
شريك عشق تو شدن
يعني ديوانه وار عاشق شدن
زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن
به ديدن مهتاب شب رفتن
و براي لحظه اي ستاره شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در آسمان خروشان شدن
همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن 
دفتر غم های من
آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت
وازه امید از چشمان من دزدید و رفت
او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود
عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچیدو رفت 
کوچه کوچه بغضهایم شد مسیر رفتنش
هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت
دفتر غمهای من در پیش چشمش باز بود
خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت 
گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من
روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشیدو رفت
گر یه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود
وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسیدو رفت


























لبم خاموش و دل خاموش و اشكم صد زبان دارد
تو هرگز گريه ي مستانه كردي جان شيرينم؟؟؟؟
خدايا كمكم كن... اينكه صاف بشم... يه دل بشم... اينكه تقصيرا رو گردن ديگران نندازم... اينكه انتخابم رو درست انجام بدم... اينكه امروز اونكاري بكنم كه بايد... اون رفتاري رو داشته باشم كه بايد.... خدايا كمكم كن كه اون چيزي باشم كه بايد....
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
واژه خسته ُکه يک روز کبوتر شد و رفت



نوشته شده در ساعت  توسط ღ*••*ღ♥ღ*•محمد جواد*••*ღ♥ღ*•ღ |

